دیالوگ های ماندگار فیلم های خارجیسرگرمی

دیالوگ های ماندگار فیلم هفت (Se7en)


در ادامه این مقاله گزیده ای از دیالوگ های ماندگار فیلم هفت با بازی برد پیت، مورگان فریمن و کوین اسپیسی را ارائه کرده ایم. با پرشین استار همراه باشید؛

دیالوگ های ماندگار فیلم هفت (Se7en)
بهترین دیالوگ های فیلم هفت

فیلم هفت یکی از تاثیرگذارترین فیلم های روانشناسانه تاریخ سینما به کارگردانی دیوید فینچر است.

این فیلم داستان دو کارآگاه پلیس جنایی به نام دیوید میلز (برد پیت) و ویلیام سامرست (مورگان فریمن) را روایت می کند که با درگیر شدن در پرونده یک قاتل سریالی که بر اساس هفت گناه کبیره قربانیان خود را انتخاب می کند وارد یک ماجرای معما گونه و در عین حال غم انگیز می شوند.

سامرست: بی تفاوت بودن راه حلشه. منظورم اینه که مسلما این که آدم خودشو توی مواد مخدر غرق کنه راحت تر از اینه که با زندگی کنار بیاد. دزدی کردن چیزی که می خوای راحت تر از به دست آوردن اونه، کتک زدن یه بچه راحت تر از بزرگ کردن اونه. عشق هزینه می خواد، تلاش و کار می خواد

*****

جان دو: ما توی گوشه خیابونا و توی هر خونه گناه کشنده ای می بینیم و تحملش می کنیم. اونو تحمل می کنیم چون انجامش عادی شده، بی اهمیته. ما صبح و ظهر و شب اونو تحمل می کنیم

*****

میلز: خیلی ها اون بیرون هستند که کارهای خلاف کوچکی می کنن که خودشون هم دلشون نمی خواد انجام بدن … صداهای توی سرم گفت اون کارو بکنم. سگم باعث شد اون کارو بکنم. جودی فاستر بهم گفت اونو انجام بدم

*****

سامرست (به همسر میلز): هر کس یه مدت طولانی با من باشه می فهمه که تفاهم با من سخته. کافیه از شوهرت بپرسی
میلز: کاملا درسته، خیلی خیلی درسته

*****

جان دو: من امروز صبح بعد از رفتن تو یه سری به خونت زدم. سعی کردم ادای شوهرا رو در بیارم. سعی کردم طعم زندگی یه انسان ساده رو بچشم اما نشد. برای همین یه یادگاری برداشتم … سر قشنگش رو

*****

میلز: تا به حال سعی کرده یه جوری حرف بزنه یا ارتباط برقرار کنه؟
دکتر بردسلی: حتی اگه مغزش له نشده بود که شده، خیلی وقت پیش زبون خودش رو خورده
سامرست: اوه … دکتر! امیدی به زنده موندنش هست؟
دکتر بردسلی: کارآگاه! اگه همین الان یه چراغ قوه توی چشماش بندازید از شدت شوک می میره. این آدم تقریبا به اندازه هر کسی که من تا به حال دیدم درد و رنج کشیده … و هنوزم جهنمی انتظارش رو می کشه. شب بخیر

*****

سامرست: یادمه یه روز صبح از خواب بیدار شدم و رفتم سرکار. یه روز درست مثل روزهای دیگه بود با این تفاوت که یه روز بود فهمیده بودم … بارداره! من این ترس رو برای اولین بار حس کردم. یادمه با خودم فکر کردم چطور می تونم یه بچه رو به دنیایی مثل اینجا بیارم؟ چطور می شه یه نفر توی چنین محیطی بزرگ بشه؟

*****

جان دو: برای این که مردم بخوان به حرفات گوش بدن این که فقط به شونه شون ضربه بزنی کافی نیست، باید با پتک بهشون ضربه بزنی، اونوقته که متوجه می شی به شدت بهت توجه می کنن!

*****

جان دو: برات راحت تره که به من برچسب دیوانه بودن بزنی!
میلز: خیلی راحته

*****

جان دو: هیچ اشکالی نداره که یه نفر از کار خودش لذت ببره. من تمایل شخصی خودم برای برگردوندن هر گناه به گناهکارش رو انکار نمی کنم!

*****

سارمست: تو باید یه … قهرمان باشی. تو می خوای که یه قهرمان بشی. پس بزار بهت بگم که مردم قهرمان نمی خوان. اونا می خوان چیز برگر بخورن، لوتو بازی کنن و تلویزیون تماشا کنن

*****

جان دو: بفهم کارآگاه! تنها دلیلی که الان اینجام اینه که می خواستم اینجا باشم
میلز: نه، نه، ما بالاخره پیدات می کردیم
جان دو: اوه واقعا؟ خب پس چیکار می کردی؟ وقت گذرونی؟ با من بازی می کردی؟ گذاشتی پنج نفر انسان بی گناه بمیرن تا حس کنی وقتشه که منو دستگیر کنی؟

*****

جان دو: به من نگو چرا براشون دلسوزی نمی کنم. من برای اونا بیشتر از هزاران نفری که توی سدوم و عموره کشته شدند ناراحت نیستم
سامرست: منظورت اینه جان که کارهایی که انجام دادی کارهای خوب خدا بوده؟
جان دو: خدا روش های عجیبی برای انجام کارهاش داره …



منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن